انتظار....
من چشمانم را بستم و تو قایم شدیمن هنوز روزها را میشمارم و تو پیدا نمیشوی
یا من بازی بلد نیستم یا تو جرزدی!
من بی تو!یک شعر فراموش شده ام یک شعر پر از غلط!
یک اسمان بی پرنده یک نسیم سرگردان!
یک رویای ناتمام......
کاش بدانم....در پشت خنده های تو کنار شوق چشمانت.....که از دیدنم برق میزند
کدام دیو شک قفل بر زبان و دلت زده....؟؟
نه چتر داشتی....نه روزنامه نه چمدان...........عاشقت شدم!!!!
از کجا میدانستم مسافری میروی و نمیمانی؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 15:30 توسط المیـــــــــــرا
|