بگذار همه بدانندچقدر دلم میخواست

روی شانه های تو به خواب روم

 

تو ارام بلند شدی دستهایم را ازهم گشودی

 

موهای پریشانم رابا دستهای طلاییت شانه

 

شانه زدی!

 

حالا این دخترک کوچک که مرام تو را میخواهد

 

خسته ام کرده است...

 

او حرفهای مرا نمیفهمد....

 

بیا و برایش بگو که دیگر باز نخواهی گشت

 

جا مانده ام عزیز!تو تنها رفتی....